ميرزا شمس بخارايى
103
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
لياقت تحصيل يافت ، او را به معلّم سپرده تا اينكه جوانى آراسته شد . پس او را به بخارا مىفرستد و اين واقعه مقارن حكمرانى امير حسين بوده . پس امير حسين آن طفل [ را ] « 1 » كه جوانى آراسته و پيراسته [ شده ] « 2 » بود ، در جرگ خاصان خويش نگاهداشت و هر روز انعام و اكرامى تازه به او مىنمود تا اينكه امير مذكور از اثر سودهء الماس كه شرح آن را بيان نموديم در گذشت [ و ] « 3 » عمر خان حكمرانى يافت . پس در واقعهء امير نصر اللّه خان كه شرح خونريزى و سفّاكى او به شرح گفته شده ، يوسف خواجه « 4 » به خوقند فرار نموده و در ظلّ حمايت محمّد على خان خوقندى به سر مىبرد تا اينكه محمّد على خان از حالات يوسف خواجه « 5 » آگاه گرديده ، علوّ حسب و نسب او را دانسته و در حرمت او مىكوشيد تا اينكه زمانى بر اين منوال گذشت ؛ روزى در حضور محمّد على خان اظهار نمود كه هر گاه از جانب شما رعايت و مددى در بارهء من بشود ، مملكت كاشغر را كه حكمرانى او به ارث حق من است و دولت چين متصرّف گرديده ، از دست چينيها مسترد خواهم داشت . محمّد على خان در چهرهء يوسف خواجه « 6 » علامت مردانگى و شجاعت را ملاحظه نموده ، بيست هزار قشون خوقندى و سرداران جنگى به او داده و تجهيز لشكر نموده ، اجازهء حركت به او داد . در آن زمان بيش از دوازده هزار نفر از اهل كاشغر در خوقند متوطن شده بودند . آنها نيز از چگونگى آگاه شدند كه يوسف خواجه « 7 » پير زادهء آنهاست ، پس همگى به خدمتش شتافته با ارادتى كامل اظهار فدويّت نمودند كه به هر كجا خواجه « 8 » عطف عنان نمايد ، ما نيز در ركابت شمشير مىزنيم . پس كار خواجه « 9 » يوسف بالا گرفت و با لشكر خوقند و كاشغريان تصميم عزم داده به جانب كاشغر روانه گرديد . و چون اين بنده ميرزا شمس از قرارى كه مذكور شد ، در خوقند بودم و به خواجه « 10 » يوسف ارادتى به حدّ كمال داشتم ، پس به همراه وى بار سفر بسته روانه شديم . پس از پانزده روز كه راه طى مىنموديم به قراولخانهء اوّل چينيان رسيديم كه اوّل خاك كاشغر است و دويست تن سالدات چين در آنجا قراول بودند . سر راه بر ما سدّ
--> 1 ، 2 و 3 . اساس ندارد ، با توجّه به فحواى عبارت افزوده شد . 4 تا 10 . اساس : خاجه .